با خودم
میگم خدایا من چقدر پیش تو حقیرم !آخر تو چطور با ما این چنین بنده های احمق
سر میکنی؟
من نمیدونم
این همه با من بازی میکنی میخوای چی یاد بگیرم خسته شدم تا میخوام خودمو پیدا کنم
یه فصل جدید از کتاب زندگیمو شروع میکنی ! اونم به کی؟ به یه جوجه اردک زشت که از
خودش فرار میکنه؟
ولی خداوکیلی
من چیزی از سرنوشت و قسمت خودم نفهمدیم شاید بگی حالا زوده !ولی هرچقدر میفکرم به
این نتیجه میرسم در یه دایره گیر کردم میخام به مرکز برم یا از اون جدا بشم اما
کاری میکنی که از دایره بیرون نمیرم ....زیادی فلسفه بافتم نه ؟خوب تقصیر خودتم
هست یعنی من نمیتونم با آفریدگارم دو کلام حرف راحت بزنم !خسته شدم از بس پشت این
پیله پوسیدم ،نکنه کرم ابریشم مبریشمیهستم ؟
شتر در
خواب ........ماهم به خیال باطل پروانه حساب کردیم ....برای کور شب و روز یکی هست
حالا من که از پیله درنیومدم نمیدونم دنیا دست کی هست ....به نظرم ندونم بهتره
.........نه شما که میدونید مثلا چه گلی به سر خودتون ومملکتتون زدین؟ تند نرین 30یا30
نیستم جو گیر شدم یه لحظه J
برگردم
به کفرگویی خودم ای بدبخت میدونی چند سالته نه جدا فکر کردی ؟حالا فکرکه نمیکنم که
هیچ ........
تازه میخام
دنیارو بگردم با کدوم باقی عمر؟ من رویای سفردارم واین حس هرروز بیشتر میشه ....؟
تازه کارمو
شروع کردم که رئیسم امروز میگه فلانی خدارو شکر ماه رمضون اومد شما دیگه نمیرین
مسافرت باور کنید فردا میخواستم برم یه جای خنک ولی نشد ....دیگه ....
حالا همه
صبح زود میرن من تنها با مادربزرگم می مونم ومسافرت برگشت به زمان گذشته داریم .
ممنون
از صبر شما .فکرنکنید پست کم آوردم نه ؟ماه شکلاتی جونم شاید حق با شماست پست ها
کمی فرقیده!
یعنی فرق
کرده! ازکجا به کجا رسیدم.میدونستید انسان در 1دقیقه میتونه 18 نوع فکرمتفاوت
داشته باشه نمونه اش را خوندین البته فکرمن کم بود.....
سفر شما به خیر ای دوست!
این فصل،فصل مسافرت هست لطفا مقررات را رعایت کنید تا جون خودتون وبقیه را به خطرنیندازید.متشکرم
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی پسر
(دانشجوی رشته مهندسی صنایع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر:
اما دختر مورد نظر من، دختر «بیل گیتس» است پسر: آهان اگر اینطوریه، قبول
است پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید پدر: برای دخترت شوهری سراغ
دارم بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند پدر: اما
این مرد جوان، قائم مقام «مدیرعامل بانک جهانی» است بیل گیتس: اوه، که اینطور!
در این صورت قبول است بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود پدر:
مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم مدیرعامل: اما من به اندازه
کافی معاون دارم پدر: اما این مرد جوان داماد «بیل گیتس» است مدیرعامل: اوه،
اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی
۱: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش
مثبتی را برگزینید.
نتیجه اخلاقی ۲: می شود با فکر، از هیچ، همه چیز
ساخت.