تبليغاتX
معبد پروانه
معبد پروانه



مرد کوچک

 

در یک گوشه ای ، یک نویسنده ی گمنامی زندگی می کرد که ازمال دنیا یک ذهن زیبا ویک اتاق کوچک با در آمد  نامناسبی داشت! چون داستان هایش فروش و طرافدار زیادی نداشتند ،ناشری اورا تضمین نمی کرد که  سودی عایقش شود یا نه ؟ ولی این مرد کوچک قلبی رئوف و امیدوار داشت! پس جرو پلاسش را جمع کرد و تصمیم گرفت سفر کند ،حال که کسی به داستان های  نویسنده ای باجسم  محبوس به مکان و ذهنی منقبض به زمان تمایلی نشان نمی دهد پس بهتر است با سفر کردن تجربیات بیشتری کسب کند تا بهتر بنویسد(به قول سعدی ما: بسیار سفر باید...تا پخته شود خامی...). مرد کوچک با رویای پیرمرد ودریا سفر زمینی خود راآغاز کرد با خود گفت اگر ارنست همینگوی  می تواند به راحتی  این شاهکار را که شرح دوروز بودن پیرمرد در دریا برای صید بزرگترین ماهی می باشد را بنویسد، چرا من بعد از کسب تجارب زیاد ودیدن جاهی دیگر نتوانم بهتر بنویسم؟ مرد کوچک عزم خود را بزم کرده بود غافل از اینکه همه جای دنیا حوادث و احساسات و روحیات انسان ها شبیه هم هست،فقط با رنگ وبوی دیگر؟ پس لزومی نداشت کوله ی خود را بردارد و دربه درحوادث شود!. ماجراجو ی کوچک، شهر اول خود را بی هیچ اتفاقی رد کردولی در ایستگاه قطار دومین شهر،دزدی  ناشیگربه  کوله ی کهنه ی نویسنده ی من رحم نکرد ،اکنون یک دنیا ادعا داشت در دست و جیب خالی خود  با دلی آه افروز و غمی شیرین در نگاهش .اومی اندیشید من در جایی کار پیدا می کنم ولی از سفرم غافل نمی شوم!پس در همان  غذا خوری حوالی  ایستگاه قطار شروع به کارکرد به عنوان  یک کارگر ساده! ولی فقط یک کارگر ساده نبود روزی ده ها انسان در آنجا رفت و آمد داشتند وبه فکر پر کردن شکم خود بودند، ولی نویسنده ی جوان ما مثل یک دوربین از روی کنجکاوی به تمام حرکات  ورفتار وحتی سخنان مسافران گوش می کرد ،طرز خندیدن ،غذا خوردن ، پول دادن ،لحن سفارش دادن ،تشکر یا بهانه و غر زدن وهزاران نکته رفتاری یک انسان  عادی! پس بعد از هر روز کار سخت در شب آرام، داستانک های خودرا آغاز نمود، اما این بار مطمئن بود که موفق خواهد شد واینطور هم گشت چون روزهای جدید به صورت روزها گذشته خط می زدند وشانس و فرصت رابرای مرد کوچک من  به همراه  می آوردند، شهرت یک قارسون عجیب و غریب در ایستگاه پیچیده بود  و هر شنونده ای  دلش می خواست وی را به بهانه غذا خوردن ببیند،اما وی چگونه بر سر زبان ها افتاده بود؟ .صاحب رستوران اوایل با معاشرت و طرز برخورد مرد کوچک زیاد راضی نبود وبه هر دلیلی می خواست وی را از سرش بدر کند،اما سماجت ای قهرمان من مانع از دست دادن این شانس کوچک می شد! تا اینکه صدای اعتراض صاحب کار وی بلند شد: مردتیکه خل و چل خجالت نمی کشی کنار غذای هر مشتری یه تیکه کاغذ میگذاری که به عنوان دسر بعد غذا؟ تو با حیثیت و شغل من بازی می کنی؟ این دیگه چه غلطیه؟ برو همون قبرستونی که ازش اومدی.. وناسزا پشت ناسزا...این بار زبان  نرم گفتگوی مرد کوچک کارا نشد، چون مشتری ها به حد کافی مسخره کرده بودند که صاحب کارش کفری شود.......آخرین شب را در انباری سپری می کرد ولی به صبح می اندیشید که چه کار خواهد کرد مادامی که آهی برای بساط سفرش نداشت! از بیخوابی دفترش را باز کرد و هر آنچه را که دیده بود با قلمش نوشت.آنها را روی تکه های کاغذ نوشت .و به بخت خود دوباره اعتماد کرد .به صاحب کارش التماس کرد که اگر هر مشتری اعتراضی کرد جریمه اش را بپردازد ؛ بر اتفاق آنروز چند نفر علاقمند شدند و چند جریمه به حساب مرد کوچک نوشته شد.ولی رفته رفته تعداد جریمه ها اندک و علاقمندی زیاد می شد، علت ساده ای داشت قهرمان من حتی در چند لحظه بیکاری خود برای هر مشتری تا پایان غذایش دو یا سه سطری  به وی می نوشت .وقتی یک نفر بی حوصله بود برای وی پیام شادی، به مادری ازبازی  کودکش وبرای زوجی از رویای همدیگرمی نوشت و همینطور برای صاحب کارش از کسب و کار بالا. ولی الفاظ وی آنچنان دلنشین بود که به قلب هر کس می نشت حتی به قلب یک ناشر.بعد از یک مدت طولانی ، یک روز آفتابی ،مرد کوچک با تیز پایی و گشاده روی همیشگی جلوی میزغذای  محققی رسید که جغرافیا دان بود. وقتی به کنار غذای خویش، کاغذ کوچک لوله شده ای دیدبا تعجب گفت: پسر این دیگه چیه؟ در جواب: آقای محترم نمیدونم شما به مطالعه علاقندید یا نه ولی در صورت تمایل بعد از اتمام غذا نوشته های مرا را چند ثانیه بخوانید. اجباری نیست.؟ محقق از لفظ قلم وی خوشش آمد وشروع  به خواندن کرد: به من نگویید تنها  وبیکس چون بعد از آن راه پیمایی  سخت ،دوستان  زیادی پیدا کردم ، شهرم اینجا نیست،ولی در غربت از منزلم واتاق کوچکم می نویسم واز دزدی که مسیر زندگیم رایکباره  عوض کرد وحال به  جای من ،تو اگر از شهری جدید گذر کردی بدان که هیج جایی دیار خودت نمی شود.وقتی میزت را ترک می کنی اخمهایت را بازکن و چهره ات را بشاش نما، ای مرد سخت کوش!محقق لبخندی زد و بلند شد قارسون سر میز دیگر داشت همان نطق مودبانه رو ادا می کرد ،خطاب به قارسون  گفت: جوان  یک کار بهتر می خواهی ؟و.... القصه ، محقق بعد از شنیدن قصه ی مرد کوچک و خواندن داستانهایش از وی خواهش کرد که به سراغ  آدرس این ناشر برود وبگویید که چه کسی معرف او بوده!ناشر بعد از چند ماه، اولین  مزد دسترنج وی را پرداخت! مرد کوچک در آن شهر تعدادی از کتابهایش را به صاحب رستوران فروخت  و از آنجا به شهر خود راهی گشت!او نوشته هایش را به ناشر پست می کرد ولی  آنها در همان اتاق کوچک وی متولد می شدند. اتاقی که اورا مشهور و موفق کرد.راستی را ،کسی نگفت چرا مرد کوچک موفق شد ؟شما میدونید چرا نوشته هایش بهتراز قبل شدند؟

 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط معبد پروانه |

مثبت اندیشی

 

FROGS

قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs

.... Who arranged a running competition?

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around

 The tower to see the race

 And cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly, no one in crowd really believed

That the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه

 های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

 <SPAN>

******
'Oh, WAY too difficult!!'
'
اوه, عجب کار مشکلی!!'


'They will NEVER make it to the top.'
'
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'

Or: 
یا:

'Not a chance that they will

Succeed. The tower is too high!'
' هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 

Except for those, who in a fresh tempo,

 were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell, 

 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....


This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

Tower. Except for the one tiny frog who,

After a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he

 had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....
و مشخص شد که...


That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies

 To be negative or pessimistic. ...   Because they take your
most wonderful dreams and

Wishes away from you -- the ones you have in

Your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you

 Hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند—

چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
هیشه به
قدرت کلمات فکر کنید
.
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید

 روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه.....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU

 that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


 

 

Most people walk in and out of your life

......but FRIENDS Leave footprints in your heart 
 
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

 

 

 

Give them some motivation!! !

به اون ها کمی امید بدید !!

 

*موفق باشید*

  J

شنبه هفتم اردیبهشت 1387 توسط معبد پروانه |

خاموش!

 

با دلی از لطافت یاس ها

دلبستم،

ندانستم:

میان این همه زشتی

عشق دورغ زیبای هستی ست!

نه سوختم

نه باختم

فقط آموختم

تنها بودن با تو

دیوانه گشتن با ماه

عاجز گشتن از خود را.

مهم نیست یار که هستی!

مهم این نیست یار من نیستی!

 

خواستم،

با دیده ای تابناک بنگرمت

اما،

چشمانت حیا نداشت

روحت ،شتابان می تاخت

بر اسب هوس

وآه دلت

چنان سنگین نبود

 که بگریم.

مهم نیست یار که هستی !

مهم اینست یار من نیستی!

 

من بال وپری داشتم

از آسمان جایی بر داشتم

همی پرواز بودم بر خدا

وتو آن کرکس سیاه نشین

به شکار می پریدی

که مرا دیدی.

مهم نیست یار که هستی !

مهم اینست یار من نیستی!

 

به شبی سایه مهتاب

نوشتم  نمی دانم چرا؟

این همه تلخی را.

به گوش دوست می رسد

پیام آشتی

گر نیستی عاشق

خاموش

خاموش

بعد از این بازی

رسیدم به  یک رازی

من هنوزم

خاموش؟

 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط معبد پروانه |

انتخاب یک دوربین دیجیتال (قسمت اول)

 

 

اکثر پيشرفت ها و تحولات چشمگير در عرصه دستگاههای الکترونيکی در بيست سال گذشته ، مديون پيشرفت های مهم و عظيم تری در صحنه های ديگر تکنولوژی است. بررسی عملکرد دستگاههای الکترونيکی نظير : CD ، DVD ، MP3s و DVR ، توجه ما را به اين واقعيت مهم معطوف می نمايد که تمامی آنان از يک پردازش پايه مشابه استفاده می نمايند : تبديل اطلاعات آنالوگ به ديجيتال ( صفر و يک ) . رويکرد فوق، تغييرات گسترده ای را در رابطه با نحوه برخورد با اطلاعات صوتی و تصويری ، بدنبال داشته است . دوربين ديجيـتال ، يکی از نمونه های قابل توجه در اين زمينه بوده که نسبت به مدل های قبل از خود ، بصورت اساسی تغيير نموده است( تفاوت عمده نسبت به با دوربين های سنتی ) . تمامی فرآيندها در دوربين های سنتی، مبتنی بر فعاليت های شيميائی و مکانيکی می باشد. تمامی دوربين های ديجيتال دارای يک کامپيوتر از قبل تعبيه شده بوده وتصاوير رابصورت الکترونیکی

ذخیره می نمایند.

 فرض کنيد ، قصد تهيه يک عکس و ارسال آن از طريق نامه الکترونيکی برای دوست خود را داشته باشيم . در اين رابطه می بايست تصوير اخذ شده ، بصورتی نمايش و مشخص گردد که کامپيوتر قادر به شناسائی آن باشد ( بيت ها و بايت ها ) . در حقيقت يک تصوير ديجيتال، رشته ای طولانی از صفر و يک بوده که تمامی نقاط رنگ شده که پيکسل ناميده می شوند را مشخص می نمايد. ترکيب و اجتماع تمامی نقاط فوق با يکديگر ، تصوير ديجيتالی مورد نظر را ايجاد می نمايد. در صورتيکه قصد تهيه يک عکس را داشته باشيم ، می توان از دو گزينه زير استفاده نمود:استفاده از دوربين های فيلم سنتی . در اين روش با استفاده از يک دوربين عکسبرداری ، عکس مورد نظر گرفته شده و پس از پردازش فيلم بصورت شيميائی، امکان چاپ آن با استفاده از کاغذ ها ی مخصوص ، فراهم می شود. در ادامه ، عکس آماده شده توسط اسکنر ، اسکن و بصورت ديجيتال تبديل می گردد .

استفاده از يک دوربين ديجيتال : در اين روش ، با استفاده از يک دوربين ديجيتال و تابش نور به شی مورد نظر و دريافت فيدبک های مربوطه و تبديل آنان به مجموعه‌ای از پيکسل ها ، تصوير مورد نظر مستقيما" بصورت ديجيتال تبديل می گردد    ..... ادامه دارد... 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط معبد پروانه |



برای این می نویسم
که روشنایی هست
اگر بدانم
همیشه وهر جا
تاریکی هست
هرگز نمی نوشتم.
امیدوارم لحظات خوشی را در وبلاگ من سپری نمایید.

به معبد من خوش آمدید.


ادبی
آزاد
طنز

RSS 2.0

Designed By ParsTheme