تبليغاتX
معبد پروانه
معبد پروانه



غروب

 

به موسیقی قلبم گوش کن

چنان تورا می نوازد

که پرنده  از پرواز می ماند و

برشانه ام می افتد

به شعله ی چشمانم

 نگاهی دوباره افروز

که آفتاب گردان به من می نگرد!

به ابرهای سیاه آسمانم

بارانی شادمانه باش

تا زینجا پر بگیرند.

به من گوش فرابده

تا طوفان اقیانوس

در خشم امواج

مرغ ماهیخوارکوچک را

برساحلم نکوبد !

جرعه ای ببخش ازندگیت

تا عمری دارم

بنوشم از سراب دیدارت

بگیر از من این هوش وبیداری را

تا اینگونه نجنگم با واژه ها

تو پر از نوری

تو پراز مهربانی آبی

 که می گذری از هر سنگ نا به جای من!

به خدا رسم

وقتی می خواهمت رابه خدا گویم

و به محبوس معنی مرگ  رسم

وقتی نباشی دردنیای کوچکم

به این همه آواز نباید اگر

که تو فقط ،

دلتنگی غروب هر روزمنی!

 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط معبد پروانه |

حفظ حیات

   

 

 مدتی بود که در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص درحدود ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف بیماری  آنان نداشت این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست درساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده ودو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیاتLife support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!

 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط معبد پروانه |

نخستین نگاه

 

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت،

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،

نخستین کلامی که دل ها ی مارا

به بو خوش آشنایی سپرد و

                       به مهمانی عشق برد،

پر از مهر بودی!

پراز نور بودم!

همه شوق بودی!

همه شور بودم!

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که«می خواهمت »را

به شرم وخموشی ،نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها در گذر گاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم.

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق،

چو یک نغمه شاد،باهم شکفتیم!

چه شب ها ،چه شب ها که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین،

در آن بی کران های سرشاراز نرگس ونسترن

یاس ونسرین،

ز بسیاری شوق وشادی نخفتیم!

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل وجان سرشار از روشنایی

ازین خاکیان  دور بودی .

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطرورویا،

بر آن شاخه های فرا رفته تا عا لم بی خیالی ،

چه مغرور بودم ...

چه مغرور بودم ...!

من وتو چه دنیای پهناوری  آ فریدیم !

من وتو به سوی افق  های نا آشنا پر کشیدیم.

من وتو ،ندانسته دانسته،

رفتیم ورفتیم و رفتیم ،

چنان شاد ،خوش،گرم ،پویا

که گفتی به  سر منزل آرزوها رسیدم!

دریغا !دریغا!دریغا!

که دستی درین آسمان ها،

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست!

دریغا،در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم،

که آب و گل عشق با غم سرشته ست!

فریب و فسون جهان را

تو کربودی ای دوست،

من کور بودم....!

از آن روزها -آه - عمری گذشته ست

من و تو دگرگونه گشتیم،

دنیا دگرگون گشته ست!

درین روزگاران بی روشنایی،

درین تیره شب های غمگین که دیگر

ندانی کجایم ،

ندانم کجایی،

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم:

نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت،

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،

نخستین کلامی که دل ها ی ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد....

پر از مهر بودی!

پر از نور بودم!......

 

(فریدون مشیری)

 

 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط معبد پروانه |

انسان به کمک انسان های دیگر به گوهر آدمیت می رسد=ubuntu

 

دوست به دلیل  با تو بودن شاد است

دوست تو را راهنمایی می کند اما زندگی تو را نقد می کند

دوست به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند

دوست از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد

دوست تو را به بازی نمی گیرد اما در بازی زندگی تو حرکت می کند

دوست خیال باف نیست، اما تصویر آرزو های تو را رنگی می بیند

دوست سد راه پیروزی تو نمی شود و رشد تو را شادمانه دنبال می کند

دوست از تو دفاع کردهو لحظه های سخت را با تو تجربه می کند

دوست تظاهر نمی کند و می داند هیچ کسانسان کاملی نیست

دوست درک می کند که همواره نم یتوانی شاد وسرحال در کنارش باشی

دوست با امید های واهی  در زندگی سر در گمت نمی کند

دوست مکمل توست او قصد تبدیل تو به شخص رویایی را ندارد

دوست شاید با تو شروع نکند اما با تو به نتیجه می رسد

دوست در بحران ها فقط حمایت می کند او فقطپند دادن را می شناسد

دوست تنها کسی است که توان بخشیدن تو را دارد

          

دنیا کوچک است با محبت دوست است که آن را بزرگ می بینی

زیرا عشق،بخشش،ایثار و مهربانی دوست در بزرگی روح زمین

 می گنجدو نقش به یاد ماندنی اوست که تورامشتاق دوست بودن می کند.

 

 

پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط معبد پروانه |



برای این می نویسم
که روشنایی هست
اگر بدانم
همیشه وهر جا
تاریکی هست
هرگز نمی نوشتم.
امیدوارم لحظات خوشی را در وبلاگ من سپری نمایید.

به معبد من خوش آمدید.


ادبی
آزاد
طنز

RSS 2.0

Designed By ParsTheme