|
(( یک قصه بیش نیست غم عشق واین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرراست!..))
......
بی تو مرا سپردی به دست این امواج خروشان ،به دست این سپهسالار تنهایی یعنی زندگی.
مرا با دعاهایت بدرقه کردی :ای خدا در پناه تو!
من هم سپردم این وجود سنگین وسرد را به رود بی آب اقبال .نه نگفتم به دعای خیر تو با عنایت خدا.
چه روزای خوبی بود گذشته ها، برام یه دوست خوب بودی!چه روزای خوبی خواهم داشت با خاطرات یه دوست خوب قدیمی!
حتی به خوابم میای گاهی ،من که برق اشک چشماتو دوست دارم برام همیشه هدیه میدی دریه دنیای واهی دیگه!
دیشب بالای یه تپه سبزبلند ایستاده بودی کاش میدی چقدر زیبا می نمودی !امروز روز شانسم بود میدونی!.
اگه بگم این ها یه رویاست یه تخیل کودکانه است خجالت نمی کشم چون تو از اینها والاتری!
شاید زیر بارون قدم نزدیم ولی بهانه ای هست وقتی بارون میباره به یادتو باشم.
همین که زیر یه آسمان آبی هستی راضیم چون میدونم شبها، یه ستاره بیشتر از بقیه برام چشمک بزنه اونم تویی!
یه بغل حرف نگفته دارم برایت ولی به خدا میگم چون مطمئنم بهت نشون میده که کسی هنوز به یادته!
من به ریسمان ایمان تو چنگ زدم و پلکان کمال خدا رادیدم اما هنوزبرای بالا رفتن از پله اول تردید دارم!
تو وسیله بودی تا پرده جاهلیت من کناررود، این یه سر مهم تو زندگی من هست!
وقتی تورا تحسین می کنم انگار خستگی شانه هایم از بین می رود.
نمی دانم کیستی ولی برای من یک قوت اعتماد باطنی هستی!
تورا به خدا می سپارم! |