تبليغاتX
معبد پروانه
معبد پروانه



love


Love doesn't require

two people look at each other,
 but

that they look together

in the same direction.

عشق،

مثل دری هست

در میزنم در میزنم

باز نمیشود

عشق،

مثل شرابی هست

می نوشم می نوشم

تشنه می شوم

عشق،

مثل رویایی هست

پرواز میکنم پرواز میکنم

نمی رسم

عشق،

سکوتی گویا ست

فریاد میزنم فریاد میزنم

نمی شنود

عشق،

قلعه شنی هست

میسازم میسازم

ازهم ریزد

عشق،

سوال زندگی هست

میپرسم میپرسم

جواب نمیدهد

عشق،

دستم را میگرد

پایم را می برد

چشمم را می بندد

قلبم را آرام گیرد!

 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط معبد پروانه |

صحنه دنیا


تامرز گفتن پیش رفت

رسید به واژه های پرتگاه

دست رد به سینه دید

مثل سایه  پرکشید ورفت

چپ بود و راست پر

از این دورغ های قشنگ و بزرگ

لای  ترو خشک سوخت

صدای نرم عشق او.........

ندیده به عمر،

درد و آهی

دریافت خاکستر حسرت واهی

سیاهید دو شمع  تربناک او  

بتابید قلبش به نور امید الهی

 درآغازاین کودکی

به داغ دلداگی

سفر کرد به کهکشان راه جوانی

قلم کمر شکست ز بی تابی

ورق پرکرد ز سطر دلتنگی

تامرز نگفتن رفت

رسید به وازه های زندگی

معنی کرد:

 از چشمه آموخت

تامرز جوشیدن

زمزمه هستی  سرداد

از عشق ،

 نفس، نفس، دل برید

آخر

به  این صحنه های دنیا تاب آورد!

 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط معبد پروانه |

عمرخوب

نمی ارزد به تو از غصه گفتن

بشینی پای دردام تا دانستن

نمیشه به ستم هات ظلم گفت

یا که گریه هاتو باور کرد

نمی ارزد به تو

از ثانیه ها بگذرم

تامرز مجنون بروم

اما که لیلی نبینم

نمی ارزد به وفای زمونه

به عشقای رنگین کمونه

بیافراموش کنیم

این همه حرف و بهونه

هرروزیک حادثه

نمی ارزد به حیاتم

این همه ریا

بیا دنبال معنی باشیم

یک بار تولد

یک بار عشق

یک بار مرگ

می ارزد به یک عمرخوب!

!  

جمعه یکم خرداد 1388 توسط معبد پروانه |

بهار نو

 

آخر این پروانه نیست که می رقصد، می سوزد، میداند

عشق چیست ؟

ادارک سبزگنجشگ یا بیداری سرد زمین

از کجا میداند عشق چیست؟

بهار این واژه نوبهار

باز شود از دفتر فصل ما

آغاز شود رحمت ابر و باد

یا که عیان شود عاشقان زیر باران ما؟

....

....

....

...

آواز شو .........................................

ای عشق

به گوش ناشنوایان؟

برف ها آب شدند

تا گل های یخ بیدار شودند

آخر این صولت سرما

عشق زکجا  میداند؟

وتو

وتو

..

از تولد و زیبایی

از دیده آبی به آسمان

و از پرواز پریان به شانه های راست

آیا می دانی؟

.آن دم که زفراقی

 قلم دلداری

به امداد تنهایی رسد

تا سیل  اشکی به آغوش شمعی نرسد

تو کجایی؟

به کدامین چشمان سیاه غریق و آرامی؟

و کدام دست  رستگاری

افق زیبایی نشانت دهد

که این ها عظمت خداست ؟

وتو

وتو....

آوازهای مرا نشنیدی ورفتی

گو که آواز سرزمینت را بشنوی؟

.........

سطرها را میگذرم بی تو گفتن سهل است!

قلب بی کین

با عشق آتشین

در بهارنو اندیشم! 

 پایان

 داخل پرانتز:از دوست خوبم همسایه با ماه در این سال جاری برای تمام خوبیهایش تشکر می کنم.

 

  بهار نو

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط معبد پروانه |

خدا هست

اگر   تنها ترین     تنهایان  شوم

باز هم                خداههست

او  جانشینن

تمام نداشته های من است

خداهست

پنجشنبه نوزدهم دی 1387 توسط معبد پروانه |

باد روزگار

بهترین سلام زندگی ام را ز او شنیدم

زیبا ترین نگاه پاک را ز  او دیدم

شیرین ترین لبخند را ز  او  دزدیدم

لیکن او نمیداند شمع معبدیست

و پروانه ای از رسیدن به او می ترسد،

از سوختن،

از بازنده ا ی فاتح گشتن می لرزد،

لبم را نیش زند جمله ای کوتاه

که بی او هیچم هیچم هیچم

قلب صبورم، آرام گیر!

از باد های روزگار عاشقی

لطفاکمی فاصله بگیر!

 

جمعه بیست و نهم آذر 1387 توسط معبد پروانه |

آرزو ميكنم

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
 باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بييآغازيد ......
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ......................
ويكتور هوگو





 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط معبد پروانه |

شاعر تک برگ ام؟


نه زرد

نه سرخ می شوی

نه می ریزی

 

نه می پوسی

 

فقط می لرزی

 

 گاهی به بادی

 

به آه حزنی

 

زدلتنگی من!

 

تو ای تک برگ قلبم

 

پاییزرا انگا ر نیامدن

 

ای همیشه بهاران

 

سختت گرفته ام، دست را

 

 نگیرد  قضای فصل ،ما را.....

 

سبزینه ای ، شادی ، نور امیدی

 

آخراین خزان چه خواهد از من؟

 

ابر سیاه شب هایم ،

 

می غرد به این تک برگ من

 

آخر این باران چه خواهد ازاشک هایم؟

 

تورا سروده ام به این سادگی

 

روان گشتی از دل به انگشتی

 

آخر چرا به زبان ، خانه برنداشتی؟

 

نه زرد ،

 

نه سرخ می شوی

 

نه بیافتی  پای عابری

 

فقط بهانه شوی به چشمانم

 

همه دیدند تورا عاشقانه ام

 

دیوانه ها را سالارم

 آخر چرامن شاعر تک برگ ام؟
 
 

پاییز 

 

نهنگی  بچه ی خود را چه خوش گفت:

""به دین ما حرام امد کرانه

به موج آویز واز ساحل بپرهیز

همه دریا ست ما را آشیانه ""

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط معبد پروانه |

یه بغل حرف

 

 (( یک قصه بیش نیست  غم عشق واین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرراست!..))

......

بی تو مرا سپردی به دست این امواج خروشان ،به دست این سپهسالار تنهایی یعنی زندگی.

مرا با دعاهایت بدرقه کردی :ای خدا در پناه تو!

من هم سپردم این وجود سنگین وسرد را به رود بی آب اقبال .نه نگفتم به دعای خیر تو با عنایت خدا.

چه روزای خوبی بود گذشته ها، برام یه دوست خوب بودی!چه روزای خوبی خواهم داشت با خاطرات یه دوست خوب قدیمی!

حتی به خوابم میای گاهی ،من که برق اشک چشماتو دوست دارم برام همیشه هدیه میدی دریه دنیای واهی دیگه!

دیشب بالای یه تپه سبزبلند ایستاده بودی کاش میدی چقدر زیبا می نمودی !امروز روز شانسم بود میدونی!.

اگه بگم این ها یه رویاست یه تخیل کودکانه است خجالت نمی کشم چون تو از اینها والاتری!

شاید زیر بارون قدم نزدیم ولی بهانه ای هست وقتی بارون میباره به یادتو باشم.

همین که زیر یه آسمان آبی هستی راضیم چون میدونم شبها، یه ستاره بیشتر از بقیه برام چشمک بزنه اونم تویی!

یه بغل حرف نگفته دارم برایت ولی به خدا میگم چون مطمئنم بهت نشون میده که کسی هنوز به یادته!

من به ریسمان ایمان تو چنگ زدم و پلکان کمال خدا رادیدم اما هنوزبرای بالا رفتن از پله اول تردید دارم!

تو وسیله بودی تا پرده جاهلیت من کناررود، این یه سر مهم تو زندگی من هست!

وقتی تورا تحسین می کنم انگار خستگی شانه هایم از بین می رود.

نمی دانم کیستی ولی برای من یک قوت اعتماد باطنی هستی!

 زیر بارون به یادتم 

                                 تورا به خدا می سپارم!

دوشنبه یکم مهر 1387 توسط معبد پروانه |

قاصدک من کجاست!

 

 

روی زمین هیچ چیز پایدار نیست .

زندگی مانند شراره ای است که از اصطکاک چوب پیدا شده.

زمانی روشن می شود و دوباره خاموش می گردد.

.ما نمیداینم از کجا آمده و به کجا خواهیم رفت. (( بودا))

 

 

 

پیدای من گمگشت به هیاهوی رفت و آمد

پای من رفتن نداشت

آخر این نقطه رسیدن، تمنا نداشت

کاش گلویم خشک نمی گشت

نگاهم جسارت داشت

وزبانم درمان می گرفت

که هوس قاصدک

پایدار نیست

گاهی میاید ،گاهی می رود!

جای پایی ندارد

از باد رحمت بیاید

یا

از باب تقدیر!

پیدای ما نیست هویدا

راه او  ناآشنا

رسم او ر رسم زمانه است!

 

  

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط معبد پروانه |

پروانه ی نیمه جان!

پرواز را همی حسرتم!این روزا دردم

بغلم پر شده ز بال ریخته ام

نه پریدنی

نه مردنی

یک پروانه ی  نیمه جانم!

فقط  می خوانم

زیر لب

با دل پر تب

به بهانه هایی

می گریم

یا دلگریم

یا دلگرم

به امید های واهی!

نه آتشم بسوزم

نه هجرانم بسوزانم

من این روزا دردم

گاهی آرام

به دست تب دار

به لب تر

به چشم تابان

به آه غمدار

سردم!

در رخ آب خم شدم

دل  صاف او انباشت

ز دنیای شوروشرم

زخیال پرواز حسرتم

زخواب راستینم

که همی تنهایم!

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط معبد پروانه |

غروب

 

به موسیقی قلبم گوش کن

چنان تورا می نوازد

که پرنده  از پرواز می ماند و

برشانه ام می افتد

به شعله ی چشمانم

 نگاهی دوباره افروز

که آفتاب گردان به من می نگرد!

به ابرهای سیاه آسمانم

بارانی شادمانه باش

تا زینجا پر بگیرند.

به من گوش فرابده

تا طوفان اقیانوس

در خشم امواج

مرغ ماهیخوارکوچک را

برساحلم نکوبد !

جرعه ای ببخش ازندگیت

تا عمری دارم

بنوشم از سراب دیدارت

بگیر از من این هوش وبیداری را

تا اینگونه نجنگم با واژه ها

تو پر از نوری

تو پراز مهربانی آبی

 که می گذری از هر سنگ نا به جای من!

به خدا رسم

وقتی می خواهمت رابه خدا گویم

و به محبوس معنی مرگ  رسم

وقتی نباشی دردنیای کوچکم

به این همه آواز نباید اگر

که تو فقط ،

دلتنگی غروب هر روزمنی!

 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط معبد پروانه |

نخستین نگاه

 

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت،

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،

نخستین کلامی که دل ها ی مارا

به بو خوش آشنایی سپرد و

                       به مهمانی عشق برد،

پر از مهر بودی!

پراز نور بودم!

همه شوق بودی!

همه شور بودم!

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که«می خواهمت »را

به شرم وخموشی ،نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها در گذر گاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم.

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق،

چو یک نغمه شاد،باهم شکفتیم!

چه شب ها ،چه شب ها که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین،

در آن بی کران های سرشاراز نرگس ونسترن

یاس ونسرین،

ز بسیاری شوق وشادی نخفتیم!

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل وجان سرشار از روشنایی

ازین خاکیان  دور بودی .

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطرورویا،

بر آن شاخه های فرا رفته تا عا لم بی خیالی ،

چه مغرور بودم ...

چه مغرور بودم ...!

من وتو چه دنیای پهناوری  آ فریدیم !

من وتو به سوی افق  های نا آشنا پر کشیدیم.

من وتو ،ندانسته دانسته،

رفتیم ورفتیم و رفتیم ،

چنان شاد ،خوش،گرم ،پویا

که گفتی به  سر منزل آرزوها رسیدم!

دریغا !دریغا!دریغا!

که دستی درین آسمان ها،

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست!

دریغا،در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم،

که آب و گل عشق با غم سرشته ست!

فریب و فسون جهان را

تو کربودی ای دوست،

من کور بودم....!

از آن روزها -آه - عمری گذشته ست

من و تو دگرگونه گشتیم،

دنیا دگرگون گشته ست!

درین روزگاران بی روشنایی،

درین تیره شب های غمگین که دیگر

ندانی کجایم ،

ندانم کجایی،

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم:

نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت،

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،

نخستین کلامی که دل ها ی ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به مهمانی عشق برد....

پر از مهر بودی!

پر از نور بودم!......

 

(فریدون مشیری)

 

 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط معبد پروانه |

انسان به کمک انسان های دیگر به گوهر آدمیت می رسد=ubuntu

 

دوست به دلیل  با تو بودن شاد است

دوست تو را راهنمایی می کند اما زندگی تو را نقد می کند

دوست به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند

دوست از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد

دوست تو را به بازی نمی گیرد اما در بازی زندگی تو حرکت می کند

دوست خیال باف نیست، اما تصویر آرزو های تو را رنگی می بیند

دوست سد راه پیروزی تو نمی شود و رشد تو را شادمانه دنبال می کند

دوست از تو دفاع کردهو لحظه های سخت را با تو تجربه می کند

دوست تظاهر نمی کند و می داند هیچ کسانسان کاملی نیست

دوست درک می کند که همواره نم یتوانی شاد وسرحال در کنارش باشی

دوست با امید های واهی  در زندگی سر در گمت نمی کند

دوست مکمل توست او قصد تبدیل تو به شخص رویایی را ندارد

دوست شاید با تو شروع نکند اما با تو به نتیجه می رسد

دوست در بحران ها فقط حمایت می کند او فقطپند دادن را می شناسد

دوست تنها کسی است که توان بخشیدن تو را دارد

          

دنیا کوچک است با محبت دوست است که آن را بزرگ می بینی

زیرا عشق،بخشش،ایثار و مهربانی دوست در بزرگی روح زمین

 می گنجدو نقش به یاد ماندنی اوست که تورامشتاق دوست بودن می کند.

 

 

پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط معبد پروانه |

مرد کوچک

 

در یک گوشه ای ، یک نویسنده ی گمنامی زندگی می کرد که ازمال دنیا یک ذهن زیبا ویک اتاق کوچک با در آمد  نامناسبی داشت! چون داستان هایش فروش و طرافدار زیادی نداشتند ،ناشری اورا تضمین نمی کرد که  سودی عایقش شود یا نه ؟ ولی این مرد کوچک قلبی رئوف و امیدوار داشت! پس جرو پلاسش را جمع کرد و تصمیم گرفت سفر کند ،حال که کسی به داستان های  نویسنده ای باجسم  محبوس به مکان و ذهنی منقبض به زمان تمایلی نشان نمی دهد پس بهتر است با سفر کردن تجربیات بیشتری کسب کند تا بهتر بنویسد(به قول سعدی ما: بسیار سفر باید...تا پخته شود خامی...). مرد کوچک با رویای پیرمرد ودریا سفر زمینی خود راآغاز کرد با خود گفت اگر ارنست همینگوی  می تواند به راحتی  این شاهکار را که شرح دوروز بودن پیرمرد در دریا برای صید بزرگترین ماهی می باشد را بنویسد، چرا من بعد از کسب تجارب زیاد ودیدن جاهی دیگر نتوانم بهتر بنویسم؟ مرد کوچک عزم خود را بزم کرده بود غافل از اینکه همه جای دنیا حوادث و احساسات و روحیات انسان ها شبیه هم هست،فقط با رنگ وبوی دیگر؟ پس لزومی نداشت کوله ی خود را بردارد و دربه درحوادث شود!. ماجراجو ی کوچک، شهر اول خود را بی هیچ اتفاقی رد کردولی در ایستگاه قطار دومین شهر،دزدی  ناشیگربه  کوله ی کهنه ی نویسنده ی من رحم نکرد ،اکنون یک دنیا ادعا داشت در دست و جیب خالی خود  با دلی آه افروز و غمی شیرین در نگاهش .اومی اندیشید من در جایی کار پیدا می کنم ولی از سفرم غافل نمی شوم!پس در همان  غذا خوری حوالی  ایستگاه قطار شروع به کارکرد به عنوان  یک کارگر ساده! ولی فقط یک کارگر ساده نبود روزی ده ها انسان در آنجا رفت و آمد داشتند وبه فکر پر کردن شکم خود بودند، ولی نویسنده ی جوان ما مثل یک دوربین از روی کنجکاوی به تمام حرکات  ورفتار وحتی سخنان مسافران گوش می کرد ،طرز خندیدن ،غذا خوردن ، پول دادن ،لحن سفارش دادن ،تشکر یا بهانه و غر زدن وهزاران نکته رفتاری یک انسان  عادی! پس بعد از هر روز کار سخت در شب آرام، داستانک های خودرا آغاز نمود، اما این بار مطمئن بود که موفق خواهد شد واینطور هم گشت چون روزهای جدید به صورت روزها گذشته خط می زدند وشانس و فرصت رابرای مرد کوچک من  به همراه  می آوردند، شهرت یک قارسون عجیب و غریب در ایستگاه پیچیده بود  و هر شنونده ای  دلش می خواست وی را به بهانه غذا خوردن ببیند،اما وی چگونه بر سر زبان ها افتاده بود؟ .صاحب رستوران اوایل با معاشرت و طرز برخورد مرد کوچک زیاد راضی نبود وبه هر دلیلی می خواست وی را از سرش بدر کند،اما سماجت ای قهرمان من مانع از دست دادن این شانس کوچک می شد! تا اینکه صدای اعتراض صاحب کار وی بلند شد: مردتیکه خل و چل خجالت نمی کشی کنار غذای هر مشتری یه تیکه کاغذ میگذاری که به عنوان دسر بعد غذا؟ تو با حیثیت و شغل من بازی می کنی؟ این دیگه چه غلطیه؟ برو همون قبرستونی که ازش اومدی.. وناسزا پشت ناسزا...این بار زبان  نرم گفتگوی مرد کوچک کارا نشد، چون مشتری ها به حد کافی مسخره کرده بودند که صاحب کارش کفری شود.......آخرین شب را در انباری سپری می کرد ولی به صبح می اندیشید که چه کار خواهد کرد مادامی که آهی برای بساط سفرش نداشت! از بیخوابی دفترش را باز کرد و هر آنچه را که دیده بود با قلمش نوشت.آنها را روی تکه های کاغذ نوشت .و به بخت خود دوباره اعتماد کرد .به صاحب کارش التماس کرد که اگر هر مشتری اعتراضی کرد جریمه اش را بپردازد ؛ بر اتفاق آنروز چند نفر علاقمند شدند و چند جریمه به حساب مرد کوچک نوشته شد.ولی رفته رفته تعداد جریمه ها اندک و علاقمندی زیاد می شد، علت ساده ای داشت قهرمان من حتی در چند لحظه بیکاری خود برای هر مشتری تا پایان غذایش دو یا سه سطری  به وی می نوشت .وقتی یک نفر بی حوصله بود برای وی پیام شادی، به مادری ازبازی  کودکش وبرای زوجی از رویای همدیگرمی نوشت و همینطور برای صاحب کارش از کسب و کار بالا. ولی الفاظ وی آنچنان دلنشین بود که به قلب هر کس می نشت حتی به قلب یک ناشر.بعد از یک مدت طولانی ، یک روز آفتابی ،مرد کوچک با تیز پایی و گشاده روی همیشگی جلوی میزغذای  محققی رسید که جغرافیا دان بود. وقتی به کنار غذای خویش، کاغذ کوچک لوله شده ای دیدبا تعجب گفت: پسر این دیگه چیه؟ در جواب: آقای محترم نمیدونم شما به مطالعه علاقندید یا نه ولی در صورت تمایل بعد از اتمام غذا نوشته های مرا را چند ثانیه بخوانید. اجباری نیست.؟ محقق از لفظ قلم وی خوشش آمد وشروع  به خواندن کرد: به من نگویید تنها  وبیکس چون بعد از آن راه پیمایی  سخت ،دوستان  زیادی پیدا کردم ، شهرم اینجا نیست،ولی در غربت از منزلم واتاق کوچکم می نویسم واز دزدی که مسیر زندگیم رایکباره  عوض کرد وحال به  جای من ،تو اگر از شهری جدید گذر کردی بدان که هیج جایی دیار خودت نمی شود.وقتی میزت را ترک می کنی اخمهایت را بازکن و چهره ات را بشاش نما، ای مرد سخت کوش!محقق لبخندی زد و بلند شد قارسون سر میز دیگر داشت همان نطق مودبانه رو ادا می کرد ،خطاب به قارسون  گفت: جوان  یک کار بهتر می خواهی ؟و.... القصه ، محقق بعد از شنیدن قصه ی مرد کوچک و خواندن داستانهایش از وی خواهش کرد که به سراغ  آدرس این ناشر برود وبگویید که چه کسی معرف او بوده!ناشر بعد از چند ماه، اولین  مزد دسترنج وی را پرداخت! مرد کوچک در آن شهر تعدادی از کتابهایش را به صاحب رستوران فروخت  و از آنجا به شهر خود راهی گشت!او نوشته هایش را به ناشر پست می کرد ولی  آنها در همان اتاق کوچک وی متولد می شدند. اتاقی که اورا مشهور و موفق کرد.راستی را ،کسی نگفت چرا مرد کوچک موفق شد ؟شما میدونید چرا نوشته هایش بهتراز قبل شدند؟

 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط معبد پروانه |

خاموش!

 

با دلی از لطافت یاس ها

دلبستم،

ندانستم:

میان این همه زشتی

عشق دورغ زیبای هستی ست!

نه سوختم

نه باختم

فقط آموختم

تنها بودن با تو

دیوانه گشتن با ماه

عاجز گشتن از خود را.

مهم نیست یار که هستی!

مهم این نیست یار من نیستی!

 

خواستم،

با دیده ای تابناک بنگرمت

اما،

چشمانت حیا نداشت

روحت ،شتابان می تاخت

بر اسب هوس

وآه دلت

چنان سنگین نبود

 که بگریم.

مهم نیست یار که هستی !

مهم اینست یار من نیستی!

 

من بال وپری داشتم

از آسمان جایی بر داشتم

همی پرواز بودم بر خدا

وتو آن کرکس سیاه نشین

به شکار می پریدی

که مرا دیدی.

مهم نیست یار که هستی !

مهم اینست یار من نیستی!

 

به شبی سایه مهتاب

نوشتم  نمی دانم چرا؟

این همه تلخی را.

به گوش دوست می رسد

پیام آشتی

گر نیستی عاشق

خاموش

خاموش

بعد از این بازی

رسیدم به  یک رازی

من هنوزم

خاموش؟

 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط معبد پروانه |



برای این می نویسم
که روشنایی هست
اگر بدانم
همیشه وهر جا
تاریکی هست
هرگز نمی نوشتم.
امیدوارم لحظات خوشی را در وبلاگ من سپری نمایید.

به معبد من خوش آمدید.


ادبی
آزاد
طنز

RSS 2.0

Designed By ParsTheme