
تامرز گفتن پیش رفت
رسید به واژه های پرتگاه
دست رد به سینه دید
مثل سایه پرکشید ورفت
چپ بود و راست پر
از این دورغ های قشنگ و بزرگ
لای ترو
خشک سوخت
صدای نرم عشق او.........
ندیده به عمر، درد و آهی
دریافت خاکستر حسرت واهی
سیاهید دو شمع تربناک او
بتابید قلبش به نور امید الهی
درآغازاین
کودکی
به داغ دلداگی
سفر کرد به کهکشان راه جوانی
قلم کمر شکست ز بی تابی
ورق پرکرد ز سطر دلتنگی
تامرز نگفتن رفت
رسید به وازه های زندگی
معنی کرد:
از چشمه آموخت تامرز جوشیدن زمزمه هستی سرداد
از عشق ،
نفس، نفس،
دل برید
آخر
به این صحنه های دنیا تاب آورد!
|